قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1896

تاريخ الفي ( فارسى )

پرواز نمود و ركن الدّوله به فراغت بال و به عيش و فراغت مىگذرانيد و شكر نعمت الهى به جاى مىآورد . و چون اين سال قران نهم بود در مثلثهء آتشى ، چند پادشاه فوت كرد : معزّ الدّوله بويه در بغداد ، حسن فيروزان در طبرستان ، كافور اخشيدى « 1 » در مصر ، قيصر روم كه عبارت از دمستق تغفور است ، در روم ، سيف الدّولة بن حمدان در ديار بكر ، ابو على محمّد بن الياس در كرمان . و وشمگير چون فوت شد شمس المعالى قابوس بن وشمگير قائم‌مقام پدر خود شد و بر جان و طبرستان استيلا يافت « 2 » . و به جاى معزّ الدّوله پسرش عزّ الدّوله بختيار قائم‌مقام او شده بر عراق و عرب مستولى شد . معزّ الدّوله در وقت وفات پسر خود بختيار را وصيّتى چند كرد كه يكى از وصيتهاى او اين بود كه : هميشه در اطاعت و انقياد عضد الدّوله باشد و از صوابديد او تجاوز ننمايد ؛ چه ، او پسر عمّ تو است و بزرگتر است از تو و در سياست و ملك‌دارى داناست . و وصيت ديگر آن بود كه : مىبايد ابو الفضل عباس و ابو الفرج محمّد پسر عباس چنانچه كاتب من بودند كاتب تو باشند ، از براى آنكه ايشان دو مرد عاقل و صاحب كفايت‌اند . و وصيّت ديگر آنكه : مىبايد كه تركان و ديلميان را معزّز دارى و سكبتكين حاجب را نيكو نگاه دارى و از سخن وى درنگذرى . امّا عزّ الدّوله بختيار بعد از فوت پدر هيچ سخن پدر را رعايت نكرد و به عيش و عشقبازى مشغول گشته شب و روز با مطربان و مسخرگان صحبت مىداشت و هردو دير خود را از خود رنجانيد و سبكتكين را نيز آزرده‌خاطر ساخت و اتراك و ديلم چون وضع او را ملاحظه نمودند ترك ملازمت او كردند و با يكديگر اتّفاق نموده مرسومات خود را زياده از آنچه بود مىطلبيدند . القصّه ، كار بر وى شوريده شد و چون عزّ الدّوله بختيار مىخواست كه سبكتكين حاجب را بگيرد بالضّروره در باب مرسوم بزرگان ديلم و اتراك آنچه ارادهء ايشان بود مضايقه ناكرده قبول نمود و لشكر پدرش را كه در واسط به جنگ عمران بن شاهين گذاشته بود ، به بغداد طلبيد و با عمران بن شاهين مصالحه كرد . و بعد از فوت حسن بن فيروزان پسرش قائم‌مقام او گشت . و كافور اخشيدى چون پسرش كوچك بود مولاى او به نيابت او در سلطنت مصر متمكّن گشت . و به جاى سيف الدّولة بن حمدان پسرش سعد الدّوله ابو المعالى بر سرير حكومت حلب و دمشق قرار گرفت . و بعد از اندك مدّت غلام سيف الدّوله فرعونه نام بر سعد الدّوله ابو المعالى خروج كرده سعد الدّوله را از حلب بيرون كرده پيش مادرش به ميّافارقين فرستاد . و ابو على محمّد بن الياس « 3 » حاكم كرمان اگرچه پسر

--> ( 1 ) . كافور اخشيدى ، بنابر شهادت مورّخين ، در سخا و كرم و حسن اداره و عدل و تقوى از عجايب روزگار بود . ( 2 ) . قبل از قابوس ، برادرش ، بيستون ، زودتر خود را به جرجان رسانيد ، امّا سپاه سامانيان به فرماندهى ابو الحسن سيمجور قابوس را به جانشينى پدر رسانيد ؛ - دكتر زرّين‌كوب ، تاريخ مردم ايران ، ج 2 ، ص 402 . ( 3 ) . بنا به تصريح اشپولر ، ابو على مذكور كه در پايان مجبور به استعفا شد ، سرانجام به رى تبعيد گرديد و در سال سيصد و پنجاه و شش در آنجا درگذشت . - تاريخ ايران در قرون نخستين اسلامى ، ص 177 .